بار اولی بود که به رستوران می آمد، از شلوارکی که در این هوای سرد به پا داشت حدس زدم ساکن همین اطراف باشد، شاید یکی از همین برجهای رو به رو. نمی دانم چشمانش را روزی چندبار آب می داد که این چنین سبز بود دراین پاییز قرمز. لبخند که می زد، قسمت بزرگی از ردیف دندانهایش بلوای سفیدی بود. از بس خیره بودم نفهمیدم چی سفارش داد. لهجه اش اصیل بود و حین حرف زدن دهانش کمتر از معمول باز می شد و موقع خنده بیشتر. آرزو می کردم بماند و غذایش را همینجا بخورد. غذایش را گرفت و نشست جلوی یخجال نوشیدنی ها. پاهای پرمویش در ناحیه ماهیچه پشت ساق دیوانه ترم می کرد. وقت مناسبی بود که یخچال را پر از نوشیدنی کنم که بیشتر داشته باشمش از همان داشتنها که هیج وقت مال تو نیست و دل خوشی به ثانیه ها.
دو روز بعد که آمد ته ریشش اصلاح شده بود و کت و شلوار به تن داشت. غذایی متفاوت سفارش داد و گفت که باید تمام غذاهای اینجا را تست کند. لبخندش ناجوانمرد بود و مردانه می کشت. مثل همیشه-همین مواقع- سعی کردم سوتی ندم و قسمتی از سس را بدرقه ی کت و شلوارش کردم. خندید و گفت که مسئله ای نیست و می خواسته بشویدش و دست دست می کرده و بانی خیر شدم و سرخ شدم و سعی کردم بخندم و … نگاهم روی حلقه اش متوقف شد. فهمید و گفت که دفعه بعد باید با همسرش بیاید تا او هم غذاهای خوب اینجا رو امتحان کند.
با همسرش که آمد رفتند گوشه ی رستوران نشستند، پشت به من و من قسمتی از راه را تا خانه پیاده رفتم و ام پی تری گوش دادم.

