My First Written in English

Posted: 27/07/2011 in English

When I talk about you
All the tenses are past even past perfect
Far, far, far away
Come a bit closer
I need a simple present

می دونی (د) به نظر من، بدترین اتفاق وبلاگی چی می تونه باشه (البته بعد از ف ی ل ت ر ی ن گ): اینکه خواننده(ها) و نویسنده(ها) ی وبلاگ هم و بشناسن… چونکه از یه طرف نویسندهه خیلی وقتا نمی تونه حرف دلش و راحت بزنه و دچار خودسانسوری میشه، و از طرف دیگه خوانندهه هم حرفای صاحب وبلاگ و خیلی جدی نمی گیره! اینجوریه که شوق نوشتن آدم به صفر و زیرش می رسه. به امید نوشتاری دوباره…

Posted: 02/04/2011 in مینیمال

در گلستانِ چه بوی عملی می آمد!

دنیا

Posted: 01/04/2011 in مینیمال

جنگل به این بزرگی… کاشکی درنده بودم.

Rafet El Roman

Posted: 24/03/2011 in ترانه

واقعن این ترانه ش و خیلی دوست دارم!

 

Inan artik seni hiç sevmiyorum
Inan artik seni hiç istemiyorum
O eskidendi artik hepsi bitti
Sensiz de çok iyi, iyi yasiyorum

 

 

 

رویاها

Posted: 23/03/2011 in رویاها

دیشب دوباره خواب دیدم تو ایرانم …میدون انقلاب … یکی از سینماها فیلم پنه لوپه کروز نشون می داد … رفتم تو، اما به جای پرده، تو یه مانیتور خیلی کوچیک نمایش می دادن… بلیطش نه هزار تومن بود … منصرف شدم!

Posted: 20/02/2011 in مینیمال

هوا امروز خوب است، من نه!

سرخی سبز

Posted: 14/02/2011 in مینیمال

تا کنون ندیده بودم که خون به جای خشک شدن، سبز شود!

قایم بی “شک”

Posted: 26/01/2011 in نامه

از آنجا شروع می کنم که رفته بودی … یعنی همانجا که بودنت متوقف شد و حرکت کردند تنهایی ها به سویم تا تنها نمانم… می دیدمت که نیستی … تو را می دیدم که نبودی سر جایت … من هم نبودم سرجایت، هیچ کسی سر جایت نبود، سر جایت دعوایی بود و هیچ کس، اما نمی تواست برود جای تو جا خوش کند … من سر جای خودم هم نبودم، تو مرا از جایی درون قلبت کنده بودی و به شدت به جایی از بدنت که نمی دانم کجا، چسبانده بودی … غافل از اینکه من تو را با هیج چیزی نتواسنته بودم از دلم بیرون بیاورم چرا که تو خودت  با زور خودت را آنجا جاییده بودی و گاییده بودی تمام من را،چرا که تنها خودت بودی که می توانستی استعفا کنی … ولی نمی خواستی، به این تسلسل بیهوده عادت کرده بودی و از این قایم با “شک” بازی که راه انداخته بودی لذت می بردی و گمان می بردی  که منهم می برم … من هم می بردم، اما نه لذت را، که تمام خودم را، می بردم تا به جایی آویزان کنم تا از شر “شک” به قایم بودن تو رها شوم … تمامم را کشان کشان می کشاندم تا به کش آمدن این بازی “شک” دار شک نکنم … “شک” ی که یقین می شد و دوباره “شک” بود و چرخ می خورد و چرخ می خورد و می خورد و می خورد و می خورد همه ی وجودم را از درون و بیرون …  تا دوباره یقین مشکوکی  بشود تا به شکم یقین کنم و به یقینم شک!

 

معصومانه

Posted: 25/01/2011 in روزگارنوشت

پسر خواهرم 4 ساله شه، به م می گه اینجا (تهران) داره برف میاد… ازش می پرسم می دونی برف به انگلیسی چی میشه؟ میگه آره … گوله میشه می زنید به هم دیگه … دلم هوای سادگی کودکی ها رو کرده!