مثلن آب نبات

منتشرشده: 13/12/2010 در روزگارنوشت

دستم را گرفته بود با چشمانش … چشمانی که مروارید مروارید گریه داشت! گفتم قول «گریه نکردن» داده بودی. پرسیده بود «برمیگردی؟»… قول برگشت داده بودم با آب نبات…

حالا او مانده است و انتظاری برای آب نباتش و من، و من مانده ام و شهری بی آب نبات!

 

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. arad می‌گوید:

    احساس كردم اينو براي برادر يا خواهر كوچكتر از خودت نوشتي. نميدونم.
    ولي در كل بيان اين احساسات ،‌ زيبا بود مثل هميشه

  2. داوود می‌گوید:

    زیبا بود

  3. شایان می‌گوید:

    آبنبات رو باید همون موقع که قول دادی می خریدی و نگه می داشتی.
    ——-
    ریتم نوشتت منو نگرفت!
    عجب جمله ای :دی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s